تبليغاتX
وفا دات کام
68- ( یک فروردین ) تولد من
68 گوشه ای از مراسم خاکسپاری من....
( و ما همیشه کسانی را از دست می دهیم که
دوستاشان داریم و...
جای خالی شان را با زلالی اشکهایمان خواهیم شست)

هیاهوی غریب صلواتهای نصفه و نیمه...
روحهای مطئفن مردارهای فاسد را
به تفهیم مرگ قانع می کند...
و تعارفهای افاده ای خرماهای سیاه رنگ پیش دستی های ملامینی
بی سبب هر رهگذری را فریب می دهد!
و آنان که هرگز مرا ندیده اند با لحنی دردناک می گویند:
بیچاره جوان خوبی بود...
و پیرزنها تراژدی زندگی مرا به گونه ای دیگر به تصویر می کشند...
صدای گرم عبدالباسط از چند متری شنیده می شود
و دانه های درشت اشک از پشت عینک ته استکانی
پیر مرد روضه خوان - که اسکناسهای براق هزار تومانی را مچاله می کند-روانه است..
مرگ مثل مجسمه های گچی...
مثل خاک باران خورده بوی عجیبی دارد ...
وقتی تمام روز به انتظارش می نشینی دوستش داری...
ولی ناگاه که چشمهایت را می بندی و احساس می کنی که...
یک بند انگشت با تو فاصله دارد...تنهایت را با خارش مداوم بیمناکی همیشگی می خراشی...

من در دل خاکهای تیره فرو می رم ...
و دیگر آفتاب را نخواهم دید!
من خوب می دانم که زیر خاک دریچه ای برای تنفس نیست
و من... اینجا خواهم مرد!
و شماره شناسنامه ی 68 به سیاهه ی پوشه های باطله خواهد رفت...
و  من متاسف نیستم به خاطر مردنم ولی...
دوست داشتم بیشتر از اینها زنده بمانم
چراغها خاموش می شوند...
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است...
یک فروردین مرا به یاد خودم هم نمی آورد
فقط خاطرم هست آخرین شعری که گفتم بوی غریب هجرت می داد
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
دو متر مانده با پایان ساعتت کوکی
چقدر بی سرو پایی چقدر مفلوکی
بگرد حافظه ام را بگرد جیبم را
که نیست توی سرم هیچ چیز مفلوکی
و چند پنجره راهی به کوچه ای نگشود
برای گم شدن از کوچه های متروکی
که سال سال هزار و درنده و اندی
به او که روی دلش ایستاده می خندی
به او که روی دلش... تا بلند تر بشود!
تمام روزها را به رنج می بندی
خدای من ! چه درختان بی کس و کاری...
عجب دروغ کثیفی ... عجب خداوندی!
نه ! اتفاق نیفتاده بیشتر بخورم ...
و یا به بزرگتر از این زخمها بر بخورم !
که تکه تکه به پایان سیر خواهم شد..
به احتمال قوی لقمه ای تبر بخورم ...
صبور باش عزیزم .. الو.. نمی شنوم !
گمان کنم که فقط باید از تو پر بخورم !
گمان کنم که دو تا صندلی کنار کمد...
که هر چه جیغ کشیدندو هر چه گریه نشد...
بریز قهوه ی تلخ مرا به روی خودت
که مثل سرفه پریده است در گلوی خودت !
" همیشه هست کسی که ترا نفس بکشد
 و ناگهان برود تا همیشه پس بکشد "..
همیشه هست .. همیشه... همیشه هست کسی...
نمی رسد به کسی که ... نمی رسی.. ن.. ر...سی....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 

من آن پیر زن خمیده پشتم

که هنوز ...

هر شب جمعه راهی دراز می آید ...

تا فانوسی بر کند دخیل های فراموش شده را

تو آن امامزاده ی مغروری ...

که یک هفته انتظار را

پایان نمی دهی به اجابتی ...

 

تقدیم به تو که آنقدر دوستت دارم که گاهی از خدا می پرسم: چرا ما هیچ نسبتی با هم نداریم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
ساعت 6 صبح پاشو . صبحونه بخور . لباس بپوش . برو پارکینگ . دزدگیرو بزن . به صداش گوش کن : دینگ ... دینگ .ماشینو روشن کن . با غرو لند راه بیفت طرف اداره .تو چراغ قرمز وایستا و هی غر بزن و هی بوق بزن و به خودت و زمین و زمان فحش بده ... انگار که چراغ قرمز چیزی حالیشه... بعد میرسی اداره . پارک کن . دزد گیرو بزن : دینگ ... دینگ .دیرت شده ...پله ها رو چند تا چند تا بدو . وقتی میرسی به اتاقت خیس عرقی .

بدبختی که یکی دو تا نیست . پنجاه شصت تاست . کولر مثل همیشه کار نمی کنه . هوا هم که غوغا کرده . یاد خرماپزون جنوب میفتی . دیروزم اینجوری بود . همیشه همین جوریه . انگار همیشه کله پزونه .

پرونده ها رو الکی ورق بزن . همه عین هم هستن . یکی رو همین جوری شانسی بردار و نخونده امضا کن. بعضی وقتا از ظاهر یه پرونده که خوشت نیومد بندازش کشو واسه فردا یا شاید پس فردا یا هر وقت دیگه ای که حالش رو داشته باشی . ساعت 10 پا شو برو پای پنجره . دستاتو بگیر بالا و خودتو کش بده . برگرد سر کارت . به عادت روزای دبیرستان وقتی گوشه ی پرونده ای جای خالی می بینی یه قیافه ی خیالی توش نقاشی کن . بعضی وقتا محض تفریح یکی دو تا امضا هم بزن .

امروزم مثل هر روز دیگه ای راس ساعت۲ کارام تموم میشه . شاید حتی از روی ساعت هم همه چی عین دیروز و پریروز و مثلا ۲۰ مهر سال قبل باشه . همه مثل هم .

دزدگیر ماشینو میزنم . نمی گیره . همین طوری که جلو میرم چند بار دکمه رو میزنم . بالاخره باز میشه . با حوصله از پارکینگ میزنم بیرون . عجله ای واسه رفتن ندارم . وقتی می رسم خونه مامان طبق معمول می گه : خسته نباشی ... مادرجون سفارشهایی رو که کرده بودم خریدی؟ یا بازم یادت رفت ؟گوشت... گوجه... زعفران..

هیچ وقت یادم نمیره .ولی بعضی وقتا دلم نمی خواد به حرفاش گوش بدم . دلم میخواد فکر کنه یادم رفته . یا اینکه بهش اهمیت نمیدم .بعضی وقتها هم که علی خونه ی ماست بدو بدو می یاد بغلم و می گه: زینب خانمی برام ماشین خریدی ؟پفک؟ چبیپس؟ بعدش هم که بعد کلی بدبختی باید بشینم و تا می رن خونه ی خودشون براش قصه بگم... اهورا و اهریمن... جمشید اولین شاه ایران... پینکیو ... و قصه ی ضحاک تازی ... راستش اصلا بچه بودن رو بلد نیستم یعنی نمی تونم برا بچه ها قصه ی شنگول و منگول رو بگم یعنی اصلا ببلد نیستم ... اینا تنها قصه هایین که بلدم

خسته ام . خیلی خسته ام . خسته شدم از این همه پاشو و برو و دزدگیر بزن و دینگ دینگ و امضا و خسته نباشی و بازم یادت رفت و اهورا واهریمن و ضحاک تازی... خسته شدم از بس جدول حل کردم و هی شبکه های مختلف ماهواره رو دیدم و توو اینترنت گشت زدم ... اگه ماهواره ۱ میلیارد شبکه ها داشته باشه بازم تموم می شه. بعدش چی ؟ بعدش خواب . دوباره پاشو . برو . دزدگیر بزن و دینگ دینگ و  ... .

آروم آروم می پیچم تو خیابون . چراغ داره معکوس میزنه . ۱۰-۹-۸... . میدونم تا قرمز بشه نمی رسم . چند تا فحش همیشگی رو با خودم زمزمه می کنم . دستم رو میذارم روی بوق . دلم نمیخواد بردارم . انگار این آخرین راه واسه خالی شدنه ...

یهو در ماشین باز میشه و یه مرد عجیب و غریب میپره رو صندلی . با تعجب بهش خیره میشم . موهای بلند و وزوزیش تا روی شونه اش ریخته . یه گوشواره ی حلقه ای کوچیک هم انداخته به گوش چپش که به زور از زیر موهاش دیده میشه .

زل میزنه بهم . این بازی رو یادم میاد . باید اون قدر زل بزنی که طرف کم بیاره . منم زل میزنم تو چشمای قهوه ایش. قیافه اش برام آشناست . از همون قیافه هایی که بعضی وقتا به نظر میاد یه جایی دیدی ، ولی هر چی فکر می کنی یادت نمیاد . یه خورده که زل میزنیم یه چمشک میزنه که یعنی بسه دیگه . تقریبا داد میزنم :" تو دیگه از کجا پیدات شد ؟ زود بپر پایین حوصله ندارم ."

زل زده به روبرو . با دست اشاره می کنه . نگاه می کنم می بینم چراغ سبز شده . ازپشت سرم صدای بوق ماشین ها شنیده میشه . راه میفتم . زیر چشمی نگاش می کنم . برمیگرده طرفم .

"گفتم حالا که مسیرمون یکیه یه کم با هم باشیم . "

"کی گفته مسیرمون یکیه ؟"

"گفتن نمیخواد . یا اون طرفی هستی یا این طرفی دیگه . بهت نمیاد اون طرفی باشی ."

"من که نمی فهمم چی میگی. ولی تا یه جایی میرسونمت . فقط واسه اینکه همیشه دلم میخواسته یه هیپی رو از نزدیک ببینم . "

"کی گفته من هیپی ام ؟ من کولی ام . تو عمرت کولی ندیدی ؟"

"کولی ؟ والله زن کولی زیاد دیدم . ولی مرد نه ."

"تا حالا با خودت فکر نکردی که یه زن کولی حتما یه بابایی ، داداشی ، بچه ای هم داره ؟"  

میرم توی فکر . راست میگه . بدجوری کنجکاوی بیخ گلوم گیر کرده . رک و راست میگم :

" نه ! حالا شما چیکار میکنی ؟ فال میگیری ؟ کف دست نگاه می کنی ؟ پیشونی میخونی ؟ "

"هیچ کدوم . من همین طوری دوره میگردم و با مردم حرف میزنم ."

"حرف میزنی ؟ که چی بشه ؟ حتما بابتش پول هم میگیری ؟"

"اگه بدن آره . اگر هم ندن که ندادن دیگه . ولی خیلی ها خودشون نگفته میدن . "

"اینجوری شو دیگه نشنیده بودم . خوب حالا چی میگی به مردم ؟ "

"چیزایی که دوست دارن بشنون . چیزایی که خیلی وقته نشنیدن . چیزایی که حالشونو بهتر میکنه . "

از گوشه چشم نگاش می کنم . با صدایی که سعی می کنم توش اعتراض بچپونم میگم :

"حالا کی گفته من حالم خوش نیست ؟ "

"گفتن نمیخواد . کاملا مشخصه . قیافه ات داد میزنه مریضی . "

"مریض ؟ چه مرضی ؟ من سالم سالمم . ماه پیش یه چک آپ کامل کردم . همه جام سالم بود . "

"بذار یه جوک برات بگم : یه مرده میره پیش دکتر میگه : آقای دکتر همه جام درد میکنه . انگشتمو میزنم سرم ، سرم درد می کنه . میزنم سینه ام ، اونجا هم درد می کنه . میزنم به پام ، اونجا هم درد میگیره . دکتر میگه : عزیزم ! شما همه جات سالمه . فقط انگشتت شکسته . حالا قصه ی تو هم همینه . همه جات سالمه . ولی اینجات درد می کنه . "

انگشتش رو میذاره روی شقیقه اش . داغ می کنم . همون جوری که به جلو خیره شدم و دستام رو به فرمان ماشین فشار میدم  با صدای بلند میگم :

"خب که چی ؟ آره . من خسته ام . حوصله ی هیشکی رو ندارم . دلم نمیخواد به کسی جواب پس بدم . دلم نمیخواد هر روز صبح ساعت 6بیدار بشم . دوست دارم یه روزم که شده تا ظهر تخت بگیرم بخوابم . دلم میخواد یه روز که دزدگیر ماشین رو میزنم به جای دینگ ،دینگ بگه میو! میو !"

"دیدی گفتم مریضی ؟ دیگه مرض از این بیشتر ؟"

" باشه . من مریضم . حالا چه جوری میخوای معالجه ام کنی آقای دکتر ؟! با ناپروکسن و استامینوفن و جنتامایسین درست بشو نیستم ! اینجام درد می کنه ! اینجام ! "

و این بار من مشت هام رو به شقیقه هام می کوبم . با عصبانیت دستم رو روی بوق فشار می دهم .

"به کی داری بوق میزنی ؟ کسی که جلوت نیست !"

راست میگه . کسی جلوم نیست . لج می کنم و دستم رو روی بوق فشار می دم . هیچ چی نمیگه . بالاخره دستم رو بر میدارم .

"باید بریم مطب . کار تو دیگه از مشاوره گذشته ."

 برمیگردم و با چشم های وق زده نگاش میکنم . "مطب ؟ نکنه تو راست راستی دکتری ؟ "

"آره . من راونپزشکم .  اینم کارتم ."

و از جیب پیرهنش یه کارت در میاره میده . سرسری نگاش می کنم :" دکتر آرش کولی زاد، روانپزشک و مشاور" . .با کمی مکث می پرسم :

" پس واقعا کولی هستی ؟ "

برای اولین بار با دقت نگاش می کنم . تا حالا جدی نمی گرفتمش . صورت گرد و از ته تراشیده . دماغ خوش فرم و کمی بزرگ که با صورت بزرگ و گردش جور در میاد . ابروهای پر پشت و تمیز . موهای بلند و وزوزی که از پشت یه کوچولو بسته شده. موهای بلند و اون گوشواره ی نقره قیافه اش رو جالب و عجیب کرده . انگار که جادو شده باشم با صدایی که برای خودم هم غریبه است جواب میدم :

"بریم مطب ."

- این شد حالا این مسیر رو مستقیم برو جلو ... راستی . تو این ماشین یه سی دی موسیقی پیدا  نمیشه ؟"

"راستش من اهلش نیستم . این چینجرم محض کلاسش بستم . "

"کلاس !؟ بیا بگیر اینو بنداز . "

معلوم نیست از کجا یهو یه سی دی در میاره میده دستم .  سی دی رو میندازم . یه موسیقی عجیب و غریب شروع میشه و بعد خواننده شروع می کنه : "عقاید نئوکانتی ، از آن من / شقایق نورماندی ، از آن تو "

موسیقی شور و حال عجیبی به پا کرده. میرم تو حال و هوای دوران دانشگاه و کوکوهای دو شب مانده و سی دی پدرخوانده . جایی که گفته می پیچم . همین طور که محو موسیقی شدم بی اختیار هی گاز میدم و دنده عوض می کنم . حتی وقتی میگه " همین بغل پارک کن " باز هم چیزی از حرفش نمی شنوم . به موسیقی گوش میدم که میگه : حبل المتین زلفت  / جمعا به تو آویزیم ...

به خودم که میام میفهمم چند دقیقه ای هست پارک کردم و همون جوری نشستم . برمیگردم و نگاش می کنم . میگه :" خیلی وقته رسیدیم . نخواستم حالت گرفته بشه . گفتم تا تهش بری و برگردی ."

دور و برم رو نگاه می کنم . درست کنار شهربازی هستیم .

"گفتم امروز بی خیال مطب بشیم . درمان رو از اینجا شروع می کنیم . "

چیزی از حرفاش نمی فهمم . پیاده میشم و خودم رو در بست میذارم در اختیارش . انگار قدرت مخالفت ندارم . بلیط ورودی رو میگیریم و میریم تو . پولش رو دکتر یا شاید هم کولی حساب می کنه . چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که من پول نمیدم . می پرسم : "قراره چیکار کنیم ؟ "

"میان پارک که چیکار کنن ؟ تفریح عزیزم ! تفریح . "

با بی میلی میگم : "من وقت این بچه بازی ها رو ندارم . "

"جدا ؟ رفتی خونه میخوای چیکار کنی؟ با مادرت مشاجره کنی ؟ برنامه های مزخرف تلوزیون رو ببینی ؟ یا جدول و ماهواره ؟خیلی سرت شلوغه مگه نه ؟

چیزی نمیگم . انگار داره مغزم رو میخونه . هر چی که میگه راسته . دوباره خودم رو میسپارم به امواج . آروم میگم : "خوب ؟ حالا چیکار کنیم ؟ "

می ریم چرخ فلک ..

چی ؟ نه اصلا من از این بچه بازی ها خوشم نمی یاد ...

سوار نشدی تا حالا؟

چرا ولی دوست ندارم سوار شم...

خیلی چیزهاست که دوست نداری ولی امروز باید دوست داشته باشی...

میریم طرف باجه ی فروش بلیط . صف نسبتا طولانیه . من پشت سر دکتر می ایستم تا نوبتمون برسه . دوباره اون بلیط میخره و من تماشا می کنم میریم و سوار چرخ فلک می شیم... اولش فکر کردم سرم داره گیج می ره چند نفر بالاسرم داشتن داد می زدند و می خندیدن ... دکتر گفت تو هم داد بزن و خودش شروع کرد به داد زدن .... یوهووووووووووووووووووووووووووووو...

دکتر داد می  "داد میزد . بخند ! درمان امروزت همینه . باید تا میتونی داد بزنی تا تخلیه بشی ." تا دهنم رو باز می کنم باد میزنه تو گلوم و صدام رو خفه می کنه . نفسم رو حبس می کنم و با تمام زورم داد میزنم . یه صدای خیلی عجیب و ترسناک از گلوم بیرون میاد . انگار یه هیولای ماقبل تاریخ نعره زده باشه .داد میزنم و میخندم . از ته دلم .

بالاخره چرخ فلک میاسته و همه پیاده می شن ... به دکتر می گم یه بار دیگه سوار بشیم ؟

میزنه زیر خنده : "تو که وقت نداشتی !

راستش دکتر خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم . یه جورایی خالی شدم ."

"واسه همین فکر می کنم برای امروز کافی باشه . هر کاری رو اگه خیلی تکرار کنی عادت میشه . باقی اش باشه واسه جلسه ی بعد .

"آخه ... "

"آخه نداره دیگه . اگه دکتر منم میگم واسه امروز کافیه . "

 بعد یه راون نوبس و یه تیکه کاغذ از جیبش در میاره ، پشتش رو به من می کنه و یه چیزایی می نویسه . کاغذ رو قشنگ تا می کنه و میذاره تو جیب مانتوم و میگه : این نسخه رو فعلا استفاده کن . منتها الان بازش نکن . وقتی خونه رسیدی بخونش . اگه الان بخونی مزه اش می پره . "بعد با یه چشمک دیگه بر میگرده و ازم دور میشه . یهو بر میگرده میگه :

"خیلی خوش گذشت . یادت باشه پول بلیط ها رو بعدا تو ویزیت ازت بگیرم . راستی ! میونه ات با خبر خوش  چطوره ؟! . "

" چه خبری ؟! "

" یکی دو روز صبر کن . پستچی برات یه چیزایی میاره که خیلی خوشحالت میکنه . "

"چی ؟!"

"عجله نکن . همه چی به وقتش . فقط این بار خوب مواظب شون باش . خداحافظ . " و با یک چشمک دیگه بین جمعیت گم میشه .من هم با لبخندی چشمک میزنم و بدرقه اش می کنم . بدون هیچ عجله ای بر میگردم و سوار ماشین میشم . آروم آروم میرم طرف خونه . فکرم هنوز پیش دکتر و حرفاشه. سی دی اش رو تو چینجر جا گذاشته : گفتا منم ترنجم / کاندر جهان نگنجم / گفتم به از ترنجی / لیکن بدست نیایی ...

حوالی عصر میرسم خونه . ماشینو میبرم تو پارکینگ . دینگ...دینگ. یه گربه ی سیاه  از ته تاریک پارکینگ بیرون میاد و با ناز میگه : میو ! میو ! دوباره دزدگیر رو میزنم : دینگ ، دینگ . جوابم رو میده : میو! میو ! دو سه بار این کار رو تکرار میکنم و هر بار همین طوری جواب میده . گربه رو به ماشین وایستاده و  همون جوری میو میو می کنه .  

از پارکینگ می یام تو کوچه ... می خوام در رو باز کنم که یه هو.. یاد نسخه ی دکتر میفتم . بازش می کنم . سفید سفیده . پشتش رو نگاه می کنم . هیچ چی نیست . کارت دکتر رو از تو جیب پیرهنم در میارم . نه آدرسی . نه شماره تلفنی .. بی اختیار دستم رو می کنم تو کیفم ... واییییییییییییییییی کیف پولم نیست..

انگار با تریلی هیجده چرخ شاخ به شاخ شدم . تو سرم کلی چیز عجیب و غریب داره می چرخه .

یهو میزنم زیر خنده . بلند بلند میخندم . دو سه تا از همسایه ها با تعجب نگام می کنن . با سر بهشون سلام می کنم و همون طوری که زیرزیرکی میخندم کلیدم رو می اندازم . در رو که باز میکنم.. مامان تا منو می بینه می ژرسته ... سیب زمینی خریدی ؟  خنده جواب میدم : "نه . کیف پولم رو گم کردم ."

"گم کردی ؟ چقدر پول توش بود ؟ "

"یه سی تومنی می شد . "

"مدارکت چی ؟ تو کیف میذاشتی شون مگه نه ؟ "

انگار برق میگیرَتم .راست میگه . مدارکم توی کیف بود . کارت ملی ، گواهینامه . کارت بیمه ی ماشین . دوباره مغزم قر و قاطی میشه . هزار تا چیز توش وول میخوره . بعد یه لحظه یه چیزی به فکرم میرسه . انگار بزرگترین معمای تاریخ رو حل می کنم. دوباره میزنم زیر خنده . یه جوری از ته دلم میخندم که شکمم در میگیره و نفسم بند میاد. چشمام پر اشک میشه مامان با تعجب نگام می کنه . "مگه دیوونه شدی ؟ مدارکت گم شده اون وقت داری می خندی ؟ "

سعی می کنم نخندم ولی دست خودم نیست . یه خورده که نفسم جا میاد بریده بریده میگم :

" نا..راحت ن...باش ! تا چند روز... دیگه ..پست چی با... مدارکم میاد... در خونه . "

هنوز داره با تعجب نگام می کنه . چیزی نمیگم که تو خماری بمونه . علی هم که طبق معمول خونه ی ما بود می پره تو بغلم و می گه: زینب خانومی برام قصه می گی ؟

گفتم :آره امروز برات یه قصه جالب می گم .. گف : اهورا و اهریمن ؟

گفتم : نه

گفت : ضحاک یا پینکیو ؟

گفتم نه .. این بار قصه ی دکتر کولی رو می گم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
"اي نمازگزار ، نمازت را ، نيايشت را با دل پاک و روشن به آرامي و خلوص نيت بخوان و بدان ، اين روشنايي که قبله گاه و پرستش سوي خود کرده اي پرتويي از روشني جاودان است که خداوند در دل مردمان نهاده است ."

در آيين زرتشتی نماز عملی اجباری و اعتياد گونه نيست که بصورت برده وار و ترس از آدمی ظالم خوانده شود و يا تجارتی سود رسان نيست تا کسی برای رسيدن به ثروت و بهره لازم آنرا بجا آورد نماز در دين زرتشت خود شناسی است و در نماز بايد انديشه پالايش شود بر طبق اعتقادات دين زرتشت هر يک از موجودات ذره ای از اهورا مزدا را در خود دارند و اين فروهر در وجود من شما و ديگران است برای همين است که اين آيين تنها آيينی است که قربانی نمودن برای خدا در آن منع شده است حتی گياهان و جمادات هم از اين فروهر بی بهره نمی باشند. به همين خاطر است که آشو زرتشت در بخشی از نيايش خود می فرمايند :((با فروتنی کامل پيش از همه چيز خواستارم که بهره ای از خرد مقدس خود را به من عطا فرمايی تا به همراهی درستی کردار و ضمير پاک بتوانم خوشبختی روان آفرينش را(همه جهانيان) فراهم سازم)).

با دستهای بر افراشته بسوی تو ای مزدا و با فروتنی کامل پيش از همه چيز خواستارم که بهره ای از خرد مقدس خود را بمن عطا فرمايی تا بهمراهی درستی کردار و ضمير پاک بتوانم خوشبختی روان آفرينش را فراهم سازم.ای اهورامزدا بشود که با انديشه نيک به تو نزديک شده و با پيروی از قانون اشا به ارزشهای مادی و معنوی خود پی ببرم تا بدين وسيله دين داران را بسرای روشنی و خرمی و زندگی نيک هر دو جهان رهبری کنم و....

ای مزدا بسوی من آی و مرا از بخشش منش پاک و راستی برخوردار ساز تا بوسيله آموزش آيين مقدست گمراهان و بدکاران را براه راست رهبری کرده و بر دشمنی بد خواهان چيره گردمای اهورا مزدا مبادا هرگز کار ناشايستی از من سر زند که مورد خشم تو قرار گيرم . ای راستی و ای اصل پاک منشی پيوسته می کوشم تا تو را بستايم ای کسی که آرزوهای ما را بر می آوری تو را از ته دل درود می گويم چه می دانم نمازيکه از روی ايمان و اعتقاد کامل انجام شود بدرگاهت پذيرفته خواهد شد .ای کسی که اميد بهشت ما بسوی تست.

زرتشتيان به گاه نيايش ، زندگي سرشار از آسايش و بهروزي را براي نيک انديشانِ روزگار ، آرزو مي کنند و آتش را در کنار سه عنصر ديگر آب و خاک و هوا گرامي مي دارند و از آتشکده ها به نشانه ي مهر و پاکي در محل زندگي خود ، پاسداري مي کنند . آنان از روشنايي آتش ، همانند نورهاي ديگر ، به عنوان پرستش سو (قبله) به هنگام نيايش بهره مي گيرند . آتش بزرگترين پاک کننده است و در عين حال نوراني ترين عنصر است و آن را سمبل اهورا مزدا ميدانند .

ايرانيان از سال ها پيش ، آتش را به عنوان نماد موجوديت خود يا به عبارتي پرچمي براي هويت ملي خود در نظر داشتند و به آن افتخار مي کردند . زيرا آتش از بين برنده ناپاکي ها و روشن کننده ي تاريکي هاست . گرما و انرژي آتش ، چرخ هاي صنعت و پيشرفت را به چرخش مي آورد

دلبستگي و اعتقاد و احترام خاص ايرانيان به آتش موجب شده که برخي به غلط چنين بپندارند که آتش نزد ايشان جنبه الوهيت دارد و لذا ايرانيان را آتش پرست بيانگارند .

فردوسي در اين باره مي گويد:

بدانگاه بد آتش خوبرنگ          چو مر تازيان را مهراب سنگ

مپندار کآتش پرستان بدند         پرستنده ي پاک يزدان بدند

 برخي از اقوام سامي نيز آتش را مقدس مي شمرده اند . به روايت تورات در کوه تور ، "نور خدا" به صورت آتشي بر موسي تجلي کرد و "يهوه" يا خداي موسي ، با زبانه ي آتش با موسي سخن گفت . آتش بر ابراهيم خليل گلستان شد . موسي را خاله اش ، در کودکي ، در تنور مخفي کرد و چونن ندانسته تنور را آتش کردند ، ديدند موسي در تنور نشسته است و آتش گرد او مي گردد بي هيچ زيان و گزند .

"درود و ستايش به تو ، اي آتش اهورامزدا ، مي ستايم اين روشني پاک و درخشان را اينک که به ما آشکاري ، توان و نيرويمان بخش تا بهترين انديشه و گفتار و کردار را داشته باشيم . ياريمان ده که با بدي و زشتي و دروغ پيکار کنيم . روان را پالوده گردان از بدي و راه بي فرجام تا شايسته ي پرستش اهورامزداي بزرگ باشيم ."

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
 اندیشه نیک ، گفتار نیک، کردار نیک...

زَرتُشت، زردشت،زردهُشت یا زراتُشت(در اوستا زَرَثوشْتَرَ به تعبیری به معنی «دارنده روشنایی زرین‌رنگ» و به تعبیری دیگر «دارنده شتر زردفام» و سرانجام به معنای «ستاره زرین») نام پیامبر ایرانی و بنیادگذار دین زرتشتی‌گری یا مزداپرستی و سراینده گاهان (کهنترین بخش اوستا) است. بعضی پژوهشگران بر این باورند که زرتشت در روز ششم فروردین زاده شده ولی درباره تاریخ زایش او دیدگاه‌های فراوانی وجود دارد. برآوردها از ششصد تا چندین هزار سال پیش از میلاد تفاوت دارند. تولد زرتشت را در شمال غربی ایران در نزدیکی دریاچه چیچست (ارومیه) در روستای انبی دانسته‌اند. پس از اعلام پیامبری در سن ۳۰ سالگی، زندگی بر زرتشت در منطقه شمال غربی ‌ایران سخت شد و او ناچار به کوچ به شمال شرقی ایران آن روزگار یعنی منطقه بلخ شد. در آنجا زرتشت از پشتیبانی گشتاسب‌شاه برخوردار شد و توانست دین خود را گسترش دهد. زرتشت در سن ۷۷ سالگی در روز پنجم دی ماه در نیایشگاه بلخ بدست یك تورانی به نام توربراتور کشته شد...

زرتشت پيامبر بزرگ اريائي , يكي از جمله نوادر انديشمندان جهان است . درباره دوران زندگي وي اگاهي درستي در دست نيست , اما قدر مسلم ان است كه دانشمندان بر اساس و پايه پژوهشهاو برسيهاي انجام شده,زمان زندگي وي را از 1500 تا 3000سال پيش از ميلاد ميدانند . (اگر امسال را ۱۳۸۷ خورشیدی در نظر بگیریم دقيقا"۳۷۴۶سال).

اموزشها وفلسفه وجهان بيني زرتشت از همان دوره هاي كهن مورد توجه حكما و فلاسفه بزرگ جهان بوده است .انديشمندان جهان باستان چون فيثاغورس,ارسطو,افلاطون و... با افتخار وغرور از زرتشت و فلسفه وي ياد كرده اند

زرتشت بر عليه خرافات و موهومات دوره خود قيام كرد . قرباني پيشكش ندر ها و پرداخت باج و خراج به كاهنان  و قبول زور و بيداد از سوي فرمانروايان خودكامه و زهد و رياضت را مردود شمرده و از كردار اهريمني معرفي نموده . كار وكوشش و زندگي خوب وسالم و خوش ونعمت از راه درست به دست امده را ستود . عبادت را فقط خدمت به مردم و پيروي از سه اصل : انديشه و گفثار و كردار نيك معرفي كرد . بسياري از طبقات و گروههاي اجتماعي ان روز كه سود خود را در خطر ديدند بر عليه وي قيام كردند  اما زرتشت با  مقاومتي صبورانه ايستادگي كرد و در انجام رسالت خويش كامياب گشت .

سروده هاي زرتشت كه در ميان تمام اثار ديني جهان مشخص و متمايز ميباشد , موسوم است به گاثه ها .گاث سرودي است كه با صداي خوش و اهنگين خوانده مي شود و17 قطعه مي باشد . ساير بخشهاي اوستا به زرتشت ارتباطي نداشته و بعدها به اين انديشمند بزرگ و پيامبر كهن نسبت داده شده و تفاوت در سبك و معني و مفاهيم , اين مورد را كاملا" روشن مي كند .

يزدان پاك نگهبان ايران باد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
آن روز ها که با هم لی لی بازی می کردیم .... نه من بزرگ شده بودم  و نه یاسی خارج از کشور بود... آن روز ها که دست در دست هم بازی عمو زنجیر باف را با تار و پود وجودمان حس می کردیم و هیاهوی کودکیمان دنیا را به لبخند وا می داشت هنوز مینا فرزندی نداشت ... آن روز ها که نان و پنیر به مدرسه می بردیم و غرق در هیاهوی بچه ها بیاین بازی  ...فرار کنین ناظم اومد.... اخ جون زنگ تفریح... درس نخوندی بی خیال تا زنگ چیزی نمونده.. استرسهای حضور معلم سخت گیر در کلاس ... سختیهای صبح زود در هوای برفی رفتن به مدرسه ... هنوز نه من پولی داشتم و نه فریبا داشت با هیبت یک معلم بد اخلاق در امتداد کلاس قدم می زد... آن روزها که در راه مدرسه از بقالی نزدیک مدرسه ابنبات چوبی می خریدیم و تا خانه می خوردیم ... نه من صاحب حسابهای پس انداز خارج از کشور بودم و نه نسرین فقط به دنبال پسر شلوغش می دوید... یادش به خیر ... آن روزها نه من با ارباب رجوع سرو کله می زدم و نه سارا به امید رفتن به فضا تبعه امریکا شده بود ... نه من ویلا داشتم و نه آیلار یک گربه را برای فرار از وحشت حضور شوهرش رفیق تنهایش کرده بود... آن روزها یادش به خیر نه من اینقدر بزرگ شده بودم و نه دوستانم اینقدر از من دور بودند...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 

زینب همان ناشاعر است .... چایی دم می کند و با خدا می خورد ...بعضی وقتها به خدا دروغ می گوید... گاه با خدا دعوا می کند...  و هر شب مانند یک مخبر تمام کارهایی را که در روز انجام داده به اطلاع خدا می رساند... دوستان زینب رفتارهای عجیبش را دیگر عادی می دانند ... . زینب می گوید رمضان ماه خداست پس او هم روزه می گیرد .... زینب هر روز از دفتر شعرش برای خدا غزل می خواند و از کتاب خدا برای گلدانها و درخت گیلاس حیاتشان قران می خواند او معتقد است قران را اگر فارسی بخوانی بهتر است و حرف هیچ کس را در مورد این که قران را باید با رعایت کامل قواعد و به زبان عربی خواند قبول ندارد .... زینب می گوید چه معنی دارد آدم قران را با بهترین صوت بخواند در حالی که معنی آن را نمی داند او می گوید درخت حیاط ما آنقدر عادت کرد پا بند خاک شود که آخرش به مدرسه نرفت و بی سواد ماند و حالا من باید هی برایش کتاب بخوانم و نامه هایی را که نسیم برایش از درختان همسایه می آورد بخوانم و شعر های عاشقانه گنجشکها را برایش ترجمه کنم ....
زینب این روزها به درختها و گلها هم بعد از افطار آب می دهد و می گوید : قبول باشه ... خدا جون روزه ی تو هم قبول باشه.
براش دعا کنید لطفا.....

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
سوال اول:
شما به طرف خانه كسي كه دوست داريد مي رويد.
دو راه براي رسيدن به انجا وجود دارد:
ـ يكي كوتاه و مستقيم است كه شما را سريع به مقصد مي رساند ولي خيلي ساده و خسته كننده است
ـ اما راه دوم به طور قابل ملاحظه اي طولاني تر است ولي پر از مناظر زيبا و جالب است.
حال شما كدام راه را براي رسيدن به خانه محبوبتان انتخاب مي كنيد؟راه كوتاه يا بلند؟
سوال دوم:
در راه دو بوته گل رز مي بينيد .يكي پر از رزهاي قرمز و ديگري پر از رزهاي سفيد.شما تصميم مي گيريد 20 شاخه از رزها را براي او بچينيد.
چند تا را سفيد و چند تا را قرمز انتخاب مي كنيد
(شما مي توانيد يا همه را يا از تركيب دو رنگ انتخاب كنيد)
سوال سوم:
با لاخره شما به خانه او مي رسيد .
يكي از افراد خانواده در را بر روي شما باز مي كند.
شما مي توانيد از انها بخواهيد كه دوستتان را صدا بزند.
يا اينكه خودتان او را خبر كنيد.
حالا چكار مي كنيد؟
سوال چهارم:
شما وارد منزل شده به اتاق او مي رويد ولي كسي انجا نيست.پس تصميم مي گيريد رزها را همان جا بگذاريد.
ترجيح مي دهيد انها را لب پنجره بگذاريد يا روي تخت؟
سوال پنجم:
شب مي شود شما و او هر كدام در اتاقهاي جداگانه اي مي خوابيد.صبح زماني كه بيدار شديد به اتاق او مي رويد:به نظر شما وقتي كه انجا مي رويد او خواب است يا بيدار؟
سوال اخر: وقت برگشتن به خانه است ايا راه كوتاه و ساده را انتخاب مي كنيد؟
يا ترجيح مي دهيد از راه طولاني و جالب تر بويد؟
…………………………….
جواب ها
جواب سوال اول:
جاده نشان دهنده عشق است اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد.زود و اسان عاشق مي شويد.
ولي اگر راه طولاني را انتخاب كردهايد به اساني عاشق نمي شويد.
جواب سوال دوم:
تعدا رزهاي قمز نشان دهنده ان است كه در يك رابطه چقدر از خودتان مايه مي گذاريدو تعداد رزهاي سفيد برعكس نشان مي دهد كه شما چقدر در ان رابطه از طرف مقابلتان انتظار محبت داريد.به طور مثال اگر 18 رز قرمز و 2 عدد رز سفيد انتخاب كرده ايد به معناست كه شما 90? محبت مي كنيد و 10? انتظار محبت از طرف مقابل داريد.
جواب سوال سوم:
سوال سوم نشان دهنده طرز برخورد شما بامشكلات در يك رابطه است.اگر شما از اعضاي خانواده درخواست كرده ايد كه محبوبتان را صدا بزند به اين معناست كه شما از مواجه شدن با مشكلات مي ترسيد و اميدوار هستيد كه مشكلات به خودي خود حل شوند.ولي اگر خودتان به اتاق رفته ايد كه او را از حظور خود مطلع كنيد اين نشان مي دهد كه شما با مشكلات روبرو مي شويد و دوست داريد انها را هر چه زودتر حل كنيد.
جواب سوال چهارم:
محل قرار دادن رزها نشان دهنده اشتياق شما براي ديدن محبوبتان است. اگر انها را بر روي تخت ميگذاريد نشان مي دهد كه دوست داريد او را زياد ببينيد.و اگر انها را لب پنجره قرار مي دهيد يعني اگر او را زياد هم نبينيد تحمل مي كنيد.
جواب سوال پنجم:
سوال پنجم نشان دهنده تفكر و طرز فكر شما در كاراكتور و شخصيت فرد محبوبتان است.اگر شما او را در حالي كه خوابيده است در اتاق مي بينيد.اين به اين معني است كه شما او را همانطور كه است دوست داريد.و اگر او را بيدار ديده ايد يعني انتظار داريد او مطابق ميل شما بشود.
جواب سوال اخر:
راه بازگشت به خانه نشان دهنده دوام عشق شماست.اگر راه كوتاه را انتخاب كرده ايد مدت عاشق بودن و دوست داشتن شما كوتاه است و اگر راه بلند را انتخاب كرده ايد مدت زيادي در عشق خود پايدار خواهيد بود
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 
سلام

می دانم دوستان از من خواهند پرسید شاعر ترعه چرا دوست روزهای تنهایش را رها کرده و

در نهایت بیوفایی به وفا دات کام پناه آورد ....

اشتباه فکر نکنید در مورد این شاعر مرثیه خوان.... که آنان که مرا می شناختند بی شک پی

به این موضوع خواهند برد که ترعه بی نام نویسنده گم نام "یکی مثل تو "راحت تر است...

ترعه هم دوست داشت تنها باشد پس دامانش را از هیاهوی غریب شعرهای عاشقانه ام  کنار

 کشید و رفت تا به آرامش ابدی برسد .. من هم .... خوب من همیشه تسلیمم .. تسلیم

سادگی .. تسلیم دوستی ... تسلیم وفا... خواستم ترعه را به حال خودش رها کنم  ..... و به

آغوش وفا پناه آوردم ... همین......

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  |