تبليغاتX
وفا دات کام
دو متر مانده با پایان ساعتت کوکی
چقدر بی سرو پایی چقدر مفلوکی
بگرد حافظه ام را بگرد جیبم را
که نیست توی سرم هیچ چیز مفلوکی
و چند پنجره راهی به کوچه ای نگشود
برای گم شدن از کوچه های متروکی
که سال سال هزار و درنده و اندی
به او که روی دلش ایستاده می خندی
به او که روی دلش... تا بلند تر بشود!
تمام روزها را به رنج می بندی
خدای من ! چه درختان بی کس و کاری...
عجب دروغ کثیفی ... عجب خداوندی!
نه ! اتفاق نیفتاده بیشتر بخورم ...
و یا به بزرگتر از این زخمها بر بخورم !
که تکه تکه به پایان سیر خواهم شد..
به احتمال قوی لقمه ای تبر بخورم ...
صبور باش عزیزم .. الو.. نمی شنوم !
گمان کنم که فقط باید از تو پر بخورم !
گمان کنم که دو تا صندلی کنار کمد...
که هر چه جیغ کشیدندو هر چه گریه نشد...
بریز قهوه ی تلخ مرا به روی خودت
که مثل سرفه پریده است در گلوی خودت !
" همیشه هست کسی که ترا نفس بکشد
 و ناگهان برود تا همیشه پس بکشد "..
همیشه هست .. همیشه... همیشه هست کسی...
نمی رسد به کسی که ... نمی رسی.. ن.. ر...سی....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  | 

من آن پیر زن خمیده پشتم

که هنوز ...

هر شب جمعه راهی دراز می آید ...

تا فانوسی بر کند دخیل های فراموش شده را

تو آن امامزاده ی مغروری ...

که یک هفته انتظار را

پایان نمی دهی به اجابتی ...

 

تقدیم به تو که آنقدر دوستت دارم که گاهی از خدا می پرسم: چرا ما هیچ نسبتی با هم نداریم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  |