68- ( یک فروردین ) تولد من
68 گوشه ای از مراسم خاکسپاری من....
( و ما همیشه کسانی را از دست می دهیم که
دوستاشان داریم و...
جای خالی شان را با زلالی اشکهایمان خواهیم شست)
هیاهوی غریب صلواتهای نصفه و نیمه...
روحهای مطئفن مردارهای فاسد را
به تفهیم مرگ قانع می کند...
و تعارفهای افاده ای خرماهای سیاه رنگ پیش دستی های ملامینی
بی سبب هر رهگذری را فریب می دهد!
و آنان که هرگز مرا ندیده اند با لحنی دردناک می گویند:
بیچاره جوان خوبی بود...
و پیرزنها تراژدی زندگی مرا به گونه ای دیگر به تصویر می کشند...
صدای گرم عبدالباسط از چند متری شنیده می شود
و دانه های درشت اشک از پشت عینک ته استکانی
پیر مرد روضه خوان - که اسکناسهای براق هزار تومانی را مچاله می کند-روانه است..
مرگ مثل مجسمه های گچی...
مثل خاک باران خورده بوی عجیبی دارد ...
وقتی تمام روز به انتظارش می نشینی دوستش داری...
ولی ناگاه که چشمهایت را می بندی و احساس می کنی که...
یک بند انگشت با تو فاصله دارد...تنهایت را با خارش مداوم بیمناکی همیشگی می خراشی...
من در دل خاکهای تیره فرو می رم ...
و دیگر آفتاب را نخواهم دید!
من خوب می دانم که زیر خاک دریچه ای برای تنفس نیست
و من... اینجا خواهم مرد!
و شماره شناسنامه ی 68 به سیاهه ی پوشه های باطله خواهد رفت...
و من متاسف نیستم به خاطر مردنم ولی...
دوست داشتم بیشتر از اینها زنده بمانم
چراغها خاموش می شوند...
انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده است...
یک فروردین مرا به یاد خودم هم نمی آورد
فقط خاطرم هست آخرین شعری که گفتم بوی غریب هجرت می داد
+
نوشته شده در ساعت توسط زینب قره پور
|