تبليغاتX
وفا دات کام - یاد مدرسه ام به خیر...
آن روز ها که با هم لی لی بازی می کردیم .... نه من بزرگ شده بودم  و نه یاسی خارج از کشور بود... آن روز ها که دست در دست هم بازی عمو زنجیر باف را با تار و پود وجودمان حس می کردیم و هیاهوی کودکیمان دنیا را به لبخند وا می داشت هنوز مینا فرزندی نداشت ... آن روز ها که نان و پنیر به مدرسه می بردیم و غرق در هیاهوی بچه ها بیاین بازی  ...فرار کنین ناظم اومد.... اخ جون زنگ تفریح... درس نخوندی بی خیال تا زنگ چیزی نمونده.. استرسهای حضور معلم سخت گیر در کلاس ... سختیهای صبح زود در هوای برفی رفتن به مدرسه ... هنوز نه من پولی داشتم و نه فریبا داشت با هیبت یک معلم بد اخلاق در امتداد کلاس قدم می زد... آن روزها که در راه مدرسه از بقالی نزدیک مدرسه ابنبات چوبی می خریدیم و تا خانه می خوردیم ... نه من صاحب حسابهای پس انداز خارج از کشور بودم و نه نسرین فقط به دنبال پسر شلوغش می دوید... یادش به خیر ... آن روزها نه من با ارباب رجوع سرو کله می زدم و نه سارا به امید رفتن به فضا تبعه امریکا شده بود ... نه من ویلا داشتم و نه آیلار یک گربه را برای فرار از وحشت حضور شوهرش رفیق تنهایش کرده بود... آن روزها یادش به خیر نه من اینقدر بزرگ شده بودم و نه دوستانم اینقدر از من دور بودند...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  |