تبليغاتX
وفا دات کام - دکتر کولی
ساعت 6 صبح پاشو . صبحونه بخور . لباس بپوش . برو پارکینگ . دزدگیرو بزن . به صداش گوش کن : دینگ ... دینگ .ماشینو روشن کن . با غرو لند راه بیفت طرف اداره .تو چراغ قرمز وایستا و هی غر بزن و هی بوق بزن و به خودت و زمین و زمان فحش بده ... انگار که چراغ قرمز چیزی حالیشه... بعد میرسی اداره . پارک کن . دزد گیرو بزن : دینگ ... دینگ .دیرت شده ...پله ها رو چند تا چند تا بدو . وقتی میرسی به اتاقت خیس عرقی .

بدبختی که یکی دو تا نیست . پنجاه شصت تاست . کولر مثل همیشه کار نمی کنه . هوا هم که غوغا کرده . یاد خرماپزون جنوب میفتی . دیروزم اینجوری بود . همیشه همین جوریه . انگار همیشه کله پزونه .

پرونده ها رو الکی ورق بزن . همه عین هم هستن . یکی رو همین جوری شانسی بردار و نخونده امضا کن. بعضی وقتا از ظاهر یه پرونده که خوشت نیومد بندازش کشو واسه فردا یا شاید پس فردا یا هر وقت دیگه ای که حالش رو داشته باشی . ساعت 10 پا شو برو پای پنجره . دستاتو بگیر بالا و خودتو کش بده . برگرد سر کارت . به عادت روزای دبیرستان وقتی گوشه ی پرونده ای جای خالی می بینی یه قیافه ی خیالی توش نقاشی کن . بعضی وقتا محض تفریح یکی دو تا امضا هم بزن .

امروزم مثل هر روز دیگه ای راس ساعت۲ کارام تموم میشه . شاید حتی از روی ساعت هم همه چی عین دیروز و پریروز و مثلا ۲۰ مهر سال قبل باشه . همه مثل هم .

دزدگیر ماشینو میزنم . نمی گیره . همین طوری که جلو میرم چند بار دکمه رو میزنم . بالاخره باز میشه . با حوصله از پارکینگ میزنم بیرون . عجله ای واسه رفتن ندارم . وقتی می رسم خونه مامان طبق معمول می گه : خسته نباشی ... مادرجون سفارشهایی رو که کرده بودم خریدی؟ یا بازم یادت رفت ؟گوشت... گوجه... زعفران..

هیچ وقت یادم نمیره .ولی بعضی وقتا دلم نمی خواد به حرفاش گوش بدم . دلم میخواد فکر کنه یادم رفته . یا اینکه بهش اهمیت نمیدم .بعضی وقتها هم که علی خونه ی ماست بدو بدو می یاد بغلم و می گه: زینب خانمی برام ماشین خریدی ؟پفک؟ چبیپس؟ بعدش هم که بعد کلی بدبختی باید بشینم و تا می رن خونه ی خودشون براش قصه بگم... اهورا و اهریمن... جمشید اولین شاه ایران... پینکیو ... و قصه ی ضحاک تازی ... راستش اصلا بچه بودن رو بلد نیستم یعنی نمی تونم برا بچه ها قصه ی شنگول و منگول رو بگم یعنی اصلا ببلد نیستم ... اینا تنها قصه هایین که بلدم

خسته ام . خیلی خسته ام . خسته شدم از این همه پاشو و برو و دزدگیر بزن و دینگ دینگ و امضا و خسته نباشی و بازم یادت رفت و اهورا واهریمن و ضحاک تازی... خسته شدم از بس جدول حل کردم و هی شبکه های مختلف ماهواره رو دیدم و توو اینترنت گشت زدم ... اگه ماهواره ۱ میلیارد شبکه ها داشته باشه بازم تموم می شه. بعدش چی ؟ بعدش خواب . دوباره پاشو . برو . دزدگیر بزن و دینگ دینگ و  ... .

آروم آروم می پیچم تو خیابون . چراغ داره معکوس میزنه . ۱۰-۹-۸... . میدونم تا قرمز بشه نمی رسم . چند تا فحش همیشگی رو با خودم زمزمه می کنم . دستم رو میذارم روی بوق . دلم نمیخواد بردارم . انگار این آخرین راه واسه خالی شدنه ...

یهو در ماشین باز میشه و یه مرد عجیب و غریب میپره رو صندلی . با تعجب بهش خیره میشم . موهای بلند و وزوزیش تا روی شونه اش ریخته . یه گوشواره ی حلقه ای کوچیک هم انداخته به گوش چپش که به زور از زیر موهاش دیده میشه .

زل میزنه بهم . این بازی رو یادم میاد . باید اون قدر زل بزنی که طرف کم بیاره . منم زل میزنم تو چشمای قهوه ایش. قیافه اش برام آشناست . از همون قیافه هایی که بعضی وقتا به نظر میاد یه جایی دیدی ، ولی هر چی فکر می کنی یادت نمیاد . یه خورده که زل میزنیم یه چمشک میزنه که یعنی بسه دیگه . تقریبا داد میزنم :" تو دیگه از کجا پیدات شد ؟ زود بپر پایین حوصله ندارم ."

زل زده به روبرو . با دست اشاره می کنه . نگاه می کنم می بینم چراغ سبز شده . ازپشت سرم صدای بوق ماشین ها شنیده میشه . راه میفتم . زیر چشمی نگاش می کنم . برمیگرده طرفم .

"گفتم حالا که مسیرمون یکیه یه کم با هم باشیم . "

"کی گفته مسیرمون یکیه ؟"

"گفتن نمیخواد . یا اون طرفی هستی یا این طرفی دیگه . بهت نمیاد اون طرفی باشی ."

"من که نمی فهمم چی میگی. ولی تا یه جایی میرسونمت . فقط واسه اینکه همیشه دلم میخواسته یه هیپی رو از نزدیک ببینم . "

"کی گفته من هیپی ام ؟ من کولی ام . تو عمرت کولی ندیدی ؟"

"کولی ؟ والله زن کولی زیاد دیدم . ولی مرد نه ."

"تا حالا با خودت فکر نکردی که یه زن کولی حتما یه بابایی ، داداشی ، بچه ای هم داره ؟"  

میرم توی فکر . راست میگه . بدجوری کنجکاوی بیخ گلوم گیر کرده . رک و راست میگم :

" نه ! حالا شما چیکار میکنی ؟ فال میگیری ؟ کف دست نگاه می کنی ؟ پیشونی میخونی ؟ "

"هیچ کدوم . من همین طوری دوره میگردم و با مردم حرف میزنم ."

"حرف میزنی ؟ که چی بشه ؟ حتما بابتش پول هم میگیری ؟"

"اگه بدن آره . اگر هم ندن که ندادن دیگه . ولی خیلی ها خودشون نگفته میدن . "

"اینجوری شو دیگه نشنیده بودم . خوب حالا چی میگی به مردم ؟ "

"چیزایی که دوست دارن بشنون . چیزایی که خیلی وقته نشنیدن . چیزایی که حالشونو بهتر میکنه . "

از گوشه چشم نگاش می کنم . با صدایی که سعی می کنم توش اعتراض بچپونم میگم :

"حالا کی گفته من حالم خوش نیست ؟ "

"گفتن نمیخواد . کاملا مشخصه . قیافه ات داد میزنه مریضی . "

"مریض ؟ چه مرضی ؟ من سالم سالمم . ماه پیش یه چک آپ کامل کردم . همه جام سالم بود . "

"بذار یه جوک برات بگم : یه مرده میره پیش دکتر میگه : آقای دکتر همه جام درد میکنه . انگشتمو میزنم سرم ، سرم درد می کنه . میزنم سینه ام ، اونجا هم درد می کنه . میزنم به پام ، اونجا هم درد میگیره . دکتر میگه : عزیزم ! شما همه جات سالمه . فقط انگشتت شکسته . حالا قصه ی تو هم همینه . همه جات سالمه . ولی اینجات درد می کنه . "

انگشتش رو میذاره روی شقیقه اش . داغ می کنم . همون جوری که به جلو خیره شدم و دستام رو به فرمان ماشین فشار میدم  با صدای بلند میگم :

"خب که چی ؟ آره . من خسته ام . حوصله ی هیشکی رو ندارم . دلم نمیخواد به کسی جواب پس بدم . دلم نمیخواد هر روز صبح ساعت 6بیدار بشم . دوست دارم یه روزم که شده تا ظهر تخت بگیرم بخوابم . دلم میخواد یه روز که دزدگیر ماشین رو میزنم به جای دینگ ،دینگ بگه میو! میو !"

"دیدی گفتم مریضی ؟ دیگه مرض از این بیشتر ؟"

" باشه . من مریضم . حالا چه جوری میخوای معالجه ام کنی آقای دکتر ؟! با ناپروکسن و استامینوفن و جنتامایسین درست بشو نیستم ! اینجام درد می کنه ! اینجام ! "

و این بار من مشت هام رو به شقیقه هام می کوبم . با عصبانیت دستم رو روی بوق فشار می دهم .

"به کی داری بوق میزنی ؟ کسی که جلوت نیست !"

راست میگه . کسی جلوم نیست . لج می کنم و دستم رو روی بوق فشار می دم . هیچ چی نمیگه . بالاخره دستم رو بر میدارم .

"باید بریم مطب . کار تو دیگه از مشاوره گذشته ."

 برمیگردم و با چشم های وق زده نگاش میکنم . "مطب ؟ نکنه تو راست راستی دکتری ؟ "

"آره . من راونپزشکم .  اینم کارتم ."

و از جیب پیرهنش یه کارت در میاره میده . سرسری نگاش می کنم :" دکتر آرش کولی زاد، روانپزشک و مشاور" . .با کمی مکث می پرسم :

" پس واقعا کولی هستی ؟ "

برای اولین بار با دقت نگاش می کنم . تا حالا جدی نمی گرفتمش . صورت گرد و از ته تراشیده . دماغ خوش فرم و کمی بزرگ که با صورت بزرگ و گردش جور در میاد . ابروهای پر پشت و تمیز . موهای بلند و وزوزی که از پشت یه کوچولو بسته شده. موهای بلند و اون گوشواره ی نقره قیافه اش رو جالب و عجیب کرده . انگار که جادو شده باشم با صدایی که برای خودم هم غریبه است جواب میدم :

"بریم مطب ."

- این شد حالا این مسیر رو مستقیم برو جلو ... راستی . تو این ماشین یه سی دی موسیقی پیدا  نمیشه ؟"

"راستش من اهلش نیستم . این چینجرم محض کلاسش بستم . "

"کلاس !؟ بیا بگیر اینو بنداز . "

معلوم نیست از کجا یهو یه سی دی در میاره میده دستم .  سی دی رو میندازم . یه موسیقی عجیب و غریب شروع میشه و بعد خواننده شروع می کنه : "عقاید نئوکانتی ، از آن من / شقایق نورماندی ، از آن تو "

موسیقی شور و حال عجیبی به پا کرده. میرم تو حال و هوای دوران دانشگاه و کوکوهای دو شب مانده و سی دی پدرخوانده . جایی که گفته می پیچم . همین طور که محو موسیقی شدم بی اختیار هی گاز میدم و دنده عوض می کنم . حتی وقتی میگه " همین بغل پارک کن " باز هم چیزی از حرفش نمی شنوم . به موسیقی گوش میدم که میگه : حبل المتین زلفت  / جمعا به تو آویزیم ...

به خودم که میام میفهمم چند دقیقه ای هست پارک کردم و همون جوری نشستم . برمیگردم و نگاش می کنم . میگه :" خیلی وقته رسیدیم . نخواستم حالت گرفته بشه . گفتم تا تهش بری و برگردی ."

دور و برم رو نگاه می کنم . درست کنار شهربازی هستیم .

"گفتم امروز بی خیال مطب بشیم . درمان رو از اینجا شروع می کنیم . "

چیزی از حرفاش نمی فهمم . پیاده میشم و خودم رو در بست میذارم در اختیارش . انگار قدرت مخالفت ندارم . بلیط ورودی رو میگیریم و میریم تو . پولش رو دکتر یا شاید هم کولی حساب می کنه . چه فرقی می کنه ؟ مهم اینه که من پول نمیدم . می پرسم : "قراره چیکار کنیم ؟ "

"میان پارک که چیکار کنن ؟ تفریح عزیزم ! تفریح . "

با بی میلی میگم : "من وقت این بچه بازی ها رو ندارم . "

"جدا ؟ رفتی خونه میخوای چیکار کنی؟ با مادرت مشاجره کنی ؟ برنامه های مزخرف تلوزیون رو ببینی ؟ یا جدول و ماهواره ؟خیلی سرت شلوغه مگه نه ؟

چیزی نمیگم . انگار داره مغزم رو میخونه . هر چی که میگه راسته . دوباره خودم رو میسپارم به امواج . آروم میگم : "خوب ؟ حالا چیکار کنیم ؟ "

می ریم چرخ فلک ..

چی ؟ نه اصلا من از این بچه بازی ها خوشم نمی یاد ...

سوار نشدی تا حالا؟

چرا ولی دوست ندارم سوار شم...

خیلی چیزهاست که دوست نداری ولی امروز باید دوست داشته باشی...

میریم طرف باجه ی فروش بلیط . صف نسبتا طولانیه . من پشت سر دکتر می ایستم تا نوبتمون برسه . دوباره اون بلیط میخره و من تماشا می کنم میریم و سوار چرخ فلک می شیم... اولش فکر کردم سرم داره گیج می ره چند نفر بالاسرم داشتن داد می زدند و می خندیدن ... دکتر گفت تو هم داد بزن و خودش شروع کرد به داد زدن .... یوهووووووووووووووووووووووووووووو...

دکتر داد می  "داد میزد . بخند ! درمان امروزت همینه . باید تا میتونی داد بزنی تا تخلیه بشی ." تا دهنم رو باز می کنم باد میزنه تو گلوم و صدام رو خفه می کنه . نفسم رو حبس می کنم و با تمام زورم داد میزنم . یه صدای خیلی عجیب و ترسناک از گلوم بیرون میاد . انگار یه هیولای ماقبل تاریخ نعره زده باشه .داد میزنم و میخندم . از ته دلم .

بالاخره چرخ فلک میاسته و همه پیاده می شن ... به دکتر می گم یه بار دیگه سوار بشیم ؟

میزنه زیر خنده : "تو که وقت نداشتی !

راستش دکتر خیلی وقت بود اینجوری نخندیده بودم . یه جورایی خالی شدم ."

"واسه همین فکر می کنم برای امروز کافی باشه . هر کاری رو اگه خیلی تکرار کنی عادت میشه . باقی اش باشه واسه جلسه ی بعد .

"آخه ... "

"آخه نداره دیگه . اگه دکتر منم میگم واسه امروز کافیه . "

 بعد یه راون نوبس و یه تیکه کاغذ از جیبش در میاره ، پشتش رو به من می کنه و یه چیزایی می نویسه . کاغذ رو قشنگ تا می کنه و میذاره تو جیب مانتوم و میگه : این نسخه رو فعلا استفاده کن . منتها الان بازش نکن . وقتی خونه رسیدی بخونش . اگه الان بخونی مزه اش می پره . "بعد با یه چشمک دیگه بر میگرده و ازم دور میشه . یهو بر میگرده میگه :

"خیلی خوش گذشت . یادت باشه پول بلیط ها رو بعدا تو ویزیت ازت بگیرم . راستی ! میونه ات با خبر خوش  چطوره ؟! . "

" چه خبری ؟! "

" یکی دو روز صبر کن . پستچی برات یه چیزایی میاره که خیلی خوشحالت میکنه . "

"چی ؟!"

"عجله نکن . همه چی به وقتش . فقط این بار خوب مواظب شون باش . خداحافظ . " و با یک چشمک دیگه بین جمعیت گم میشه .من هم با لبخندی چشمک میزنم و بدرقه اش می کنم . بدون هیچ عجله ای بر میگردم و سوار ماشین میشم . آروم آروم میرم طرف خونه . فکرم هنوز پیش دکتر و حرفاشه. سی دی اش رو تو چینجر جا گذاشته : گفتا منم ترنجم / کاندر جهان نگنجم / گفتم به از ترنجی / لیکن بدست نیایی ...

حوالی عصر میرسم خونه . ماشینو میبرم تو پارکینگ . دینگ...دینگ. یه گربه ی سیاه  از ته تاریک پارکینگ بیرون میاد و با ناز میگه : میو ! میو ! دوباره دزدگیر رو میزنم : دینگ ، دینگ . جوابم رو میده : میو! میو ! دو سه بار این کار رو تکرار میکنم و هر بار همین طوری جواب میده . گربه رو به ماشین وایستاده و  همون جوری میو میو می کنه .  

از پارکینگ می یام تو کوچه ... می خوام در رو باز کنم که یه هو.. یاد نسخه ی دکتر میفتم . بازش می کنم . سفید سفیده . پشتش رو نگاه می کنم . هیچ چی نیست . کارت دکتر رو از تو جیب پیرهنم در میارم . نه آدرسی . نه شماره تلفنی .. بی اختیار دستم رو می کنم تو کیفم ... واییییییییییییییییی کیف پولم نیست..

انگار با تریلی هیجده چرخ شاخ به شاخ شدم . تو سرم کلی چیز عجیب و غریب داره می چرخه .

یهو میزنم زیر خنده . بلند بلند میخندم . دو سه تا از همسایه ها با تعجب نگام می کنن . با سر بهشون سلام می کنم و همون طوری که زیرزیرکی میخندم کلیدم رو می اندازم . در رو که باز میکنم.. مامان تا منو می بینه می ژرسته ... سیب زمینی خریدی ؟  خنده جواب میدم : "نه . کیف پولم رو گم کردم ."

"گم کردی ؟ چقدر پول توش بود ؟ "

"یه سی تومنی می شد . "

"مدارکت چی ؟ تو کیف میذاشتی شون مگه نه ؟ "

انگار برق میگیرَتم .راست میگه . مدارکم توی کیف بود . کارت ملی ، گواهینامه . کارت بیمه ی ماشین . دوباره مغزم قر و قاطی میشه . هزار تا چیز توش وول میخوره . بعد یه لحظه یه چیزی به فکرم میرسه . انگار بزرگترین معمای تاریخ رو حل می کنم. دوباره میزنم زیر خنده . یه جوری از ته دلم میخندم که شکمم در میگیره و نفسم بند میاد. چشمام پر اشک میشه مامان با تعجب نگام می کنه . "مگه دیوونه شدی ؟ مدارکت گم شده اون وقت داری می خندی ؟ "

سعی می کنم نخندم ولی دست خودم نیست . یه خورده که نفسم جا میاد بریده بریده میگم :

" نا..راحت ن...باش ! تا چند روز... دیگه ..پست چی با... مدارکم میاد... در خونه . "

هنوز داره با تعجب نگام می کنه . چیزی نمیگم که تو خماری بمونه . علی هم که طبق معمول خونه ی ما بود می پره تو بغلم و می گه: زینب خانومی برام قصه می گی ؟

گفتم :آره امروز برات یه قصه جالب می گم .. گف : اهورا و اهریمن ؟

گفتم : نه

گفت : ضحاک یا پینکیو ؟

گفتم نه .. این بار قصه ی دکتر کولی رو می گم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  |