من آن پیر زن خمیده پشتم
که هنوز ...
هر شب جمعه راهی دراز می آید ...
تا فانوسی بر کند دخیل های فراموش شده را
تو آن امامزاده ی مغروری ...
که یک هفته انتظار را
پایان نمی دهی به اجابتی ...
تقدیم به تو که آنقدر دوستت دارم که گاهی از خدا می پرسم: چرا ما هیچ نسبتی با هم نداریم