تبليغاتX
وفا دات کام - نمی رسی...
دو متر مانده با پایان ساعتت کوکی
چقدر بی سرو پایی چقدر مفلوکی
بگرد حافظه ام را بگرد جیبم را
که نیست توی سرم هیچ چیز مفلوکی
و چند پنجره راهی به کوچه ای نگشود
برای گم شدن از کوچه های متروکی
که سال سال هزار و درنده و اندی
به او که روی دلش ایستاده می خندی
به او که روی دلش... تا بلند تر بشود!
تمام روزها را به رنج می بندی
خدای من ! چه درختان بی کس و کاری...
عجب دروغ کثیفی ... عجب خداوندی!
نه ! اتفاق نیفتاده بیشتر بخورم ...
و یا به بزرگتر از این زخمها بر بخورم !
که تکه تکه به پایان سیر خواهم شد..
به احتمال قوی لقمه ای تبر بخورم ...
صبور باش عزیزم .. الو.. نمی شنوم !
گمان کنم که فقط باید از تو پر بخورم !
گمان کنم که دو تا صندلی کنار کمد...
که هر چه جیغ کشیدندو هر چه گریه نشد...
بریز قهوه ی تلخ مرا به روی خودت
که مثل سرفه پریده است در گلوی خودت !
" همیشه هست کسی که ترا نفس بکشد
 و ناگهان برود تا همیشه پس بکشد "..
همیشه هست .. همیشه... همیشه هست کسی...
نمی رسد به کسی که ... نمی رسی.. ن.. ر...سی....

+ نوشته شده در  ساعت   توسط زینب قره پور  |